حبیب الرحمن حکمتیار
Habiburahman Hekmatyar

رویای شب های سردم جنګ و خونریزی.

بازگشت
23 سرطان 1399           
Comment  0

رویای شب های سردم جنګ و خونریزی... شمع روشنایی شبم آتش مرمی و انفجارات... صدای نوازش مادرم آه درد آور مظلومان، صدای ناهنجار ظالم و آواز ترسناک توپ و تانګ... اینجا آفتاب سر به خاک نهاده و آسمانم را تاریکی ګرفته ... ابرهای بالای سرم از ګردهای بمب ،انفجار و آه مردم بوجود آمده...قطره های باران از ابرهای غبار زده اندوهی در من می دمند... قلبم را چنان اندوهګین کرده که توانایی سبز کردن امیدی در وجودم نیست... قطره های اشک بی ګناهان آرامش خوابم را برهم می زند...اطرافم را درندګانی ګرفته اند که از هر سو به من خنجر می زنند... ګویا انسانیتی در بشر نیست... ګویا وجود روحی در من ندیده اند... و در این جهان وجود مرا نمی خواهند... در کنار هر درنده لاشخورانی جمع ګشته و از وجودم می مکند و زخم می زنند... افغانستان درد دیده ای هستم... سردرګریبان از کرده های فرزندان نابخردم....تنی زخمی زخمی دارم... در تصور اینکه نفس های آخری جان به حق سپردن را می کشم...به امید پایان این شب ... هویدا شدن چراغ سبز دلنشین... چراغ دلها تا سلولهای تنم با تمام قوت در راستای قد علم کردن باهم یکسو شوند.
حبیب الرحمن