حبیب الرحمن حکمتیار
Habiburahman Hekmatyar

دامن زدن به مسائل قومی ریشه داخلی دارد یا خارجی؟ حبیب الرحمن حکمتیار. بخش دوم

بازگشت
24 جوزا 1398           
Comment  0

در ادامه بخش اول.

قبل از خروج شوروی از افغانستان، در ګفتګوهای بین امریکا و شوروی تصمیم برآن بود که شوروی از اروپای شرقی عقب نشینی کند و کشورهای اسیای مرکزی تحت قیادت کمونستها باقی ماند، در افغانستان حکومت داکتر نجیب ادامه پیدا کند و حمایت مالی،نظامی و سیاسی بر مجاهدین قطع ګردد.بعهدها جبهه ائتلاف شمال توسط روسها و حمایت ایران بوجود آمد و بر داکتر نجیب کودتا صورت ګرفت و مانع انتخابات ګشتند، عدم برګذاری انتخابات برای حزب اسلامی قابل پذیرش نبود . ما در اینجا فقط بعد اینکه این جنګها قومی بود یا خیر را بررسی می کنیم و باید ګفت که کودتا علیه داکتر نجیب بعد قومی نداشت بلکه بعد خارجی و سیاسی داشت، داکتر نجیب حاضر بود حکومت موقت تشکیل ګردد و انتخابات صورت ګیرد اما تیم مقتدر او با این کار موافق نشان نداد و همچنان خواستار برکناری از قدرت نبودند و با جناحی از مجاهدین یکجا ګشته بر داکتر نجیب کودتا کردند. بعد از مدتی جنرال دوستم از ائتلاف جدا شد و با حزب اسلامی یکجا ګشت و حکومت نیز درګیریهای با او داشت که به هیچ صورت نمی توان آنرا قومی دانست، همچنان حزب وحدت به رهبری شهید مزاری از ائتلاف جدا شد و در جنګی که استاد سیاف و احمدشاه مسعود با آنان داشتند افشار کابل که محل حضور این حزب بود تخریب ګشت. استاد سیاف رهبر پشتون بود و در کنار استاد ربانی ایستاده بود و در سمت دیګر شهید مزاری و جنرال دوستم از ائتلاف با استاد ربانی بریدند و با حزب اسلامی یکجا شدند.

 زمانی هم که طالبان بوجود آمدند اولین جبهه آنان بر ضد حکمتیار باز شد،استاد ربانی آنان را فرشته صلح می خواندند و آقای احمدشاه مسعود نیز طالبان را در جنګ علیه حزب اسلامی همکاری می کرد، جنرال دوستم نیز درجنګ طالبان با اسماعیل خان در هرات،طالبان را حمایت کرد.

جنګ ۱۸ ساله کنونی قومی نیست، در صفوف طالبان از هر قوم و نژاد حضور دارند، در بدخشان طالبها تاجک هستند، در کندوز ،سمنګان،بادغیس ،تخار و... طالبهای پشتون،ازبک و ترکمن داریم. در مقابل آن حکومت نیز از یک قوم شکل نګرفته است. اګر این جنګ قومی بود به هیچ صورت در هیچ ولایتی از افغانستان اقوام مشترک با هم زندګی نمی کردند و از زمانهای بسیار دور از هم جدا می شدند .

ذکر مثال رواندا به این دلیل غلط است که در افغانستان برای شناخت قوم افراد به تذکره آنان ضرورت نیست و اګر جنګ اقوام می بود تا حال با فجایع بسیاری روبرو می شدیم ،در حالیکه در تمام ولایات شما اکثریت و اقلیت یک قوم و قوم دیګر را دارید و حتی چندین قوم در کنار هم زندګی می کنند و هیچ جنایتی در قبال یکدیګر در طول تاریخ مرتکب نشده اند.

باید متوجه بود که امریکا حضور نظامی در افغانستان دارد و در این منطقه قدرت های بزرګ که در آینده قدرت آمریکا را به چالش می کشاند نیز حضور دارند رقابت این قدرت ها، رقابت همسایه ها، رقابت ایران و اعراب،رقابت پاکستان و هند،و همچنان رقابت های اقتصادی سبب ګشته ما در بحران غرق ګردیم. هم مشکلات اقتصادی برای ما بوجود آورند هم امنیتی،سیاسی و فرهنګی و همه این موارد برای ادامه بحران افغانستان صورت می ګیرد، از بحران افغانستان سود می برند و دامن زدن به مسائل قومی نیز جزء آن می باشد.

به این مسئله هم توجه کنیم که فقط به دامن زدن اختلافات بین اقوام مختلف توجه نمی شود،بلکه در هر قوم نیز اختلافات کلان و وسیع ایجاد کرده اند، هزاران شوری های قومی را در هر قوم  با همین نیت ناپاک بوجود آورده اند تا در کل اتحاد و یکپارچګی را در هر سمت و در هر قوم از بین ببرند.

مردم سالاری حقیقی شعارش خلاف عملی است که نیروهای خارجی در طول ۱۸ سال در تفرقه بین هر قوم انجام دادند، این کرده ها عمدا صورت می ګیرد و دلیل اشکارش ترس نیروهای خارجی حاضر در افغانستان از انسجام، اتحاد و اینکه صدای افغانها یکی شود می باشد و به راحتی بتوانند ارزشهای ما را زیر پا کنند،حاکمیت،آزادی  و حق انتخاب مارا با چالشها روبرو سازد و ما را از آن محروم کند،  تفرقه و پاشیدګی تا حدی باشد که هیچ قوم،سمت،حزب و حرکت مردمی برای حفظ این ارزشها  در مقابل نیروهای خارجی انسجام نګیرد .

در رابطه به  دامن زدن به مسائل قومی دو نوع اندیشه داریم یکی باورمند است که بعد خارجی دارد و دیګری پذیرفته است که بعد داخلی دارد، اما کدام نوع اندیشیدن به نفع مصالح کشو است،بحران را کمرنګ می کند و کدام یک بحران آفرینی می کند و چه کسی سود می برد؟

طبیعی است که اګر آنرا بعد داخلی بدانیم یعنی در دامن زدن هر چه بیشتر به آن سهم فعال می ګیریم و آنرا به عنوان حقیقت می پذیریم و از همین اکنون همه اقوام را تشویق به موقف ګیری علیه دیګران می سازیم، در حالی که چنین نیست و ذکر کردیم که اقوام با هم مشکل ندارند، پذیرفتن این مسئله چون ویروس عمل می کند و مردم افغانستان را از هم می پاشد،

اګر بیندیشیم بعد خارجی دارد در آنصورت همه اقوام احساس مظلومیت می کنند در قبال ظلمی که برای از بین بردن برادری و یکپارچګی آنان صورت می ګیرد و کشور از حاکمیت محروم بوده و به میدان بازیهای قدرت های منطقه و فرامنطقه مبدل ګشته و بتوانند برای منافع خود تمام ارزشهای افغانستان را زیر پا  کنند و اتحاد افغانها باید بشکند تا به راحتی بتوانند منافع خود را تامین کنند و کسی را سد راه خود نبینند. این نوع اندیشیدن افغانها را بیدار می کند،متحد تر می ګرداند و فاصله های که خارجیها در ایجاد آن هستند را از بین می برد.

وقتی تاریخ را مطالعه می کنیم حتما می خوانیم که ریش سفید،بزرګان قبیله و دایر کردن جرګه برای اداره امورات در بین خیلی از جوامع مطرح بود و وجود آنها نیز طبیعی و برابر با شرایط آن زمان دانسته می شد، خیلی از جوامع از این مرحله عبور کردند اما افغانستان تا حال چنین حالتی را دارد، این حالت طبیعی است و عده ای نیز از این افراد نمایندګی می کنند، اما رهبرانی که مبارزه فکری را پیش برده اند وضعیت دیګری دارند، احزاب جهادی چون حزب اسلامی و جمعیت در سرتاسر کشور جبهات داشتند ، حزب اسلامی در پروان،کاپیسا،تخار،کندوز،کابل،نورستان،هرات،قندهار،لغمان و... جبهات بسیار قوی داشت که آمرین آنان از هر قوم و سمت بودند و تا حال نیز با این حزب عهد دارند.

وضع اقتصادی،تولید،علم و نظام سیاسی در افغانستان با کشورهای پیشرفته فرق می کند، ما برای بقای خود در حال تلاش هستیم و فرصت اینکه به مسائل دیګر بپردازیم را کمتر داشتیم ، حتی مردم سالاری در انتخابات پارلمانی و ریاست جمهوری به مسخره ګرفته می شود و فقط همچون یک درامه آنرا اجرا می کنند، بنابراین در مقایسه با کشورهای دیګر در حالت ابتدایی به سر می بریم و در این وضعی

ایران توانسته است در هجوم فرهنګی موفق باشد، در رسانه های افغانستان  حضور پر رنګ دارد و حتی در نصاب درسی پوهنتونها نیز نقش قوی ایفا می کند، اراده ایران از این کار و مطرح کردن این مسائل بی ثبات نګهداشتن  افغانستان در آینده است.

قبل از همه باید دانست که نه ایران و نه کشورهای دیګر غم و اندوه برادران هزاره،تاجک و ازبک را می خورند، بدترین وضعیت در ایران با برادران دردمند هزاره ها می شود و حتی آنان را به ګونه بسیار زشت و تحقیر آمیز افغانی صدا می زنند.

حکمتیار در پاسخ به مخملباف در کتاب بودا از شرم فرو نریخت بلکه تخریب شد در جواب اینکه تاريخ پيدايش افغانستان، تاريخ جدايى از ايران است، تا 250 سال پيش افغانستان يكى از استانهاى ايران بوده است، در واقع بخشى از استان خراسان بزرگ دوران نادرشاه!! می نویسد:

در اين رابطه پرسش هايى دارم و عرايضى:

              ·     چرا اين بحث اختلاف برانگيز و به اين صيغه مشمئزكننده؟!

              ·     چرا دوران زمامدارى نادرشاه افشار را مبداء تاريخ ايران گرفته ايد، و چرا نه قبل از آن را معيار قرار داده ايد و نه بعد از آن را؟ چرا زمانى را مبداء تاريخ ايران نگرفته ايد كه ايران يكى از استانهاى خلافت اسلامى بود و از دارالخلافه مدينه منوره، والى "استاندار" آن تعيين مىشد، و يا زمانى را كه يكى از استانهاى تركيه عثمانى بود و استاندار آن از استانبول توظيف مىشد، و يا زمانى را كه والى آن از مرو مقرر مىشد؟! چرا تاريخ ايران را تاريخ جدايى از تركيه عثمانى نمىشماريد؟!

              ·     چرا مبداء تاريخ ايران را از زمانى نمىگيريد كه شاه محمود هوتك "جد بزرگ ملامحمد عمر رهبر طالبان" بر آن حكومت مىكرد و پايتختش در اصفهان و قصرش تا هنوز زيارتگاه توريست هاى خارجى و داخلى.

              ·     اگر افغانستان را بدليل اينكه كندهار و كابل توسط نيروهاى نادرشاه و به كمك توپچى هاى فرانسوى اشغال شده بود، بخشى از خراسان بزرك مىشماريد، بايد پشاور، لاهور و دهلى را نيز جزء خراسان بزرگ بخوانيد و مشكلات پاكستان و هند را نيز بايد در جدائى اين كشورها از پيكر ايران باستانى جستجو كنيد!! ما افغانها نيز بايد دعواى پاكستان و هند را داشته باشيم كه زمانى احمد شاه ابدالى و سلطان محمود غزنوى و جانشينان شان بر آنها حكومت مىكردند!!

اگر نام افغانستان نام تازه "با سابقه دوصد و پنجاه ساله" براى تان جلوه مىكند، نام ايران نيز مثل افغانستان تازه و داراى سابقه خيلى كوتاه است، در تاريخ نام فارس را داريم نه ايران را، همانگونه كه بلخ و كابل و كندهار به افغانستان تغيير نام كرده، نام فارس نيز از ميان رفت و جاى خود را براى ايران تخليه كرد. نمىدانيم چرا درخت ايرانى را در سرزمين تاريخ ريشه دار تر از افغانستان مىخوانيد، و چه سودى از اين بحث هاى حساسيت بر انگيز!!

        · ايرانى و افغانى دو برادر اند، افراد يك نژاد، اعضاى خانواده واحد كه پدر و مادر شان يكيست، و آفريدگار شان يكى و ماده خلقت شان يكى، در رگهاى شان خون نژاد واحدى در حركت، چرا نگوئيم كه مرزهاى جدايى يا از توطئه هاى دشمن مايه مىگيرد، يا از جهل و نژاد پرستى هاى ما!! چرا نگوئيم: ما زمانى افراد يك امت، امت سربلند و فاتح بوديم و اهالى سرزمين بزرگ و رعيت كشورى كه در عظمت و بزرگى اش نظير نداشت!! چرا نگوئيم تا زمانيكه ما متحد بوديم، نه ايرانى و افغانى اى در ميان بود، نه عرب و عجمى و نه مرزها وجود داشت و نه اين همه كشورهاى كوچك كوچك. علامت شناسائى ما اسلام بود، عقيده مرزهاى ما را مشخص مىكرد، نه نژاد و مليت و لسان، به طفيل چنين وحدتى بر تمامى دنيا حكومت مىكرديم، ولى از روزيكه به دام توطئه دشمن افتاديم، از هم جدا شديم، به عرب و عجم، ترك و فارس، ايرانى و افغانى تجزيه شديم، اين نسبت به آن احساس برترى كرد و او آن ديگرى را حقير شمرد، يكى خود را نژاد برتر خواند و كشورش را داراى ريشه عميق در تاريخ، و ديگران را كهتر شمرد و كشورهاى شانرا بى بنياد، مولود احداث و تجزيه ها و بدون ريشه در دل تاريخ، همديگر را تضعيف كرديم، و به جنگ همديگر رفتيم، به اين سرنوشت غم انگيز و دردآور مواجه شديم، كه اكنون كشورهاى كوچك كوچك ما مستعمرات دشمن، بازار فروش اسلحه و ماركيت مصنوعات دشمن، از لحاظ اقتصادى وابسته، از لحاظ سياسى محكوم، از لحاظ فرهنگى دنباله رو و مقلد و از لحاظ اجتماعى ذليل و محتاج. چرا بسوى وحدت دعوت نكنيم، چرا مبداء تاريخ مانرا زمانى نگيريم كه كشور بزرگى داشتيم، داراى يك زعيم و يك پايتخت و مرزهايش عقيده و ايمان.

حبیب الرحمن حکمتیار