حبیب الرحمن حکمتیار
Habiburahman Hekmatyar

متن کامل خطبۀ برادر حکمیتار در نماز جمعه گذشته:

بازگشت
22 حوت 1397           
Comment  0
الحمدلله و کفى و سلام على عباده الذين اصطفى
و بعد
فاعوذبالله من الشيطن الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
و مان کان لنفس ان تموت الا پاذن الله کتاب موجل
و قال سبحنه و تعالى
قُل لَّوْ كُنتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ
تطبيق و تدقيق: فیض الله صافی
قبل از اين که ترجمه و تفسير اين آيات متبرکه را ارائه کنم، عرايض مختصرى دارم.
 ما حمله برا جتماع ديروز در مصلاى عبدالعلى مزارى را شديداً محکوم مى کنيم و اين حمله را وحشيانه و مغاير تمامى موازين دينى و انسانى مى دانيم، شليک مرمى هاى هاوان به گونۀ کورکورانه که باعث تلفات افراد غير محارب و اشخاصى که در جنگ طرف نيستند، عليه طرف مقابل سلاح نبرداشته، و در جنگ، دخيل نيست حمله اى که نه توجيه مذهبى دارد و نه هم توجيه عقلى، ما يک بار ديگر همه اطراف قضيه را، ، دولت، مخالفين مسلح دولت و گروههاى سياسى، همه را دعوت مى کنيم تا از رقابت هاى خونين غير انسانى و خلاف موازين دينى و اخلاقى و تکرار تجارب خونين گذشته خود دارى ورزند. بيائيد بساط اين جنگ را جمع کنيم، بيائيد براى نسل آينده يک افغانستان فارغ از جنگ را به ميراث بگذاريم، بيائيد که ديگر تجارب خونين گذشته را براى رسيدن به قدرت، براى حذف حريف سياسى و قومى تکرار نکنيم. خداوند جل جلاله مى فرمايد که به هيچ جاندار و ذيروحى نمى سزد بميرد، مگر به اذن و حکم خدا و مطابق اجل مکتوب و از قبل تعيين شده و زمانى هم که مرگ به سراغ کسى مى آيد، به اجازه، اذن و حکم خداوند مى آيد، فرشته ئى که روح را قبض مى کند، به اذن خدا مامور ميشود که برود، روح فلان کس را در کدام نقطه و در کدام لحظه قبض کند. همچنان مى فرمايد که بگو به آنهايى که در مورد مرگ و زنده گى شک و شبه يى دارند، در مورد وقت مرگ که مرگ به سراغ دوستان شان آمده براى شان بگو، اگر در خانه هاى تان مى بوديد به جنگ نمى رفتيد به سنگر نمى رفتيد آرام در خانه هاى مصئون تان مى بوديد، حتماً کسانى که فيصله، مرگ شان صادر شده با پاى خود به سوى مقتل مى رفتند و وقتى که به قبض روح شان تعيين شده، با پاى خود مى رفتند، محل قبض روح هم تغيير نمى کند، اين هم از قبل تعيين شده، اين آيات متبرکه نشان ميدهد که هم موعد مرگ از قبل تعيين شده و هم محل مرگ.
شرح زندگى:
 اجازه بدهيد من در همين رابطه حکاياتى از زنده گى خود و چيزهايى که شاهدش بودم در اين مدت چند دهه به برادران عزيز در ميان مى گذارم.  در جريان مبارزه در پنجاه سال گذشته از آغاز تا امروز صدها بار هم از سوى حکام کابل و هم از جانب حاميان بيرونى شان، تلاشها و اقدامات متعددى براى قتل و ترور من صورت گرفته؛ اما اکثريت کسانى که اين تلاشها را داشتند، فيصله ها را صادر مى کردند، يا خود کشته شدند و يا امروز مرده اند و به آرمان خود نرسيدند و يا با ذلت و رسوائى از کرسى اقتدار خود به زمين افتاده اند. ظاهرشاه، نهضت اسلامى را خطرناکتر از کمونستها مى شمرد.  يکى از دوستانش حکايت مى کند که روزى در موتر با او به سوى پغمان مى رفتيم و من در جريان سفر به او گفتم که اعليحضرت صاحب، چاره بيرق هاى سرخ را بايد کرد، او گفت اشتباه مى کنى، خطر بيرق هاى سرخ چندان جدى نيست، خطر اصلى و جدى بيرقهاى سبز هستند، اينها اگر يکبار در ميان مردم نفوذ کردند، جلوگيرى اش دشوار ميشود، دامادش سردارولى، زمانى به قوۀ ضربه دستور داد که مرا دستگير نمايند و حادثه ئى در کابل رخ داد، يعنى يک درگيرى بين جوانان مسلمان و شعلهء جاويد رخ داد، من مظنون بودم، و بايد دستگير مى شدم، روز هاى امتحان بود، يک گروهى از برادران مرا از ليليله تا پوهنتون مشايعت مى کرد و پوليس از سردار ولى هدايت خواست که چه کنيم، وارد شويم يا خير؟ برايشان فرمان داد که برويد، اگر کسى عکس العمل نشان داد فير کنيد و نفر را دستگير کنيد؛ ولى من توانستم که امتحان خود را تکميل کنم اين حادثه رخ داد به خاطر، اين درگيرى من با تعدادى از برادران جوانان مسلمان دستگير شديم، در محکمۀ ابتدائيه به چهار سال حبس و در محکمه دوم به يک سال و نيم حبس محکوم شدم. از کمونيستها هيچ کسى هم محکوم نشد، در حالى که درگيرى از سوى آنها آغاز شده بود و من هنوز در زندان بودم که، عليه ظاهرشاه کودتا صورت گرفت و از تخت و تاج خود به زير شد، توسط سردار داود سلطنتش در نتيجۀ يک کودتا سرنگون شد.
 سردار داود هم با برنامه سرکوبى نهضت اسلامى وارد ميدان شد ماموريت او هم اين بود که نهضت اسلامى را سرکوب کند، در اولين سخنرانى خود بعد از پيروزى کودتا اين سخن را به الفاظ واضح گفت که يکى از انگيزه هاى ما در اين انقلاب (کودتا) اين بود که نيرو هاى مترقى در اين اواخر مورد حملات پيهم نيروهاى مرتجع قرار گرفته، بخاطر دفاع از نيرو هاى مترقى دست به انقلاب زديم.
تصفيه مخالفين:
 شروع کرد اولين تصفيه سياسى او هم حزب مساوات به رهبرى هاشم ميوندوال بود، او با عده يى جنرالان متقاعد و بزرگان قوم مخصوصاً از مشرقى، دستگير شدند و به همان زندان آورده شدند که من در آنجا زندانى بودم، وضعيت شکنجه را هم از نزديک مشاهده مى نموديم، شکنجه هاى دردناک، وحشيانه، شکنجه هاى کمونيستى مامور شکنجه هم افسران کمونست بودند فرياد شان را مى شنيدم و ميوندوال در همانجا در جريان شکنجه جان داد، ديگران يا به اعدام محکوم شدند و يا هم محکوم به زندان دراز مدت. تصفيۀ دوم عليه نهضت اسلامى بود، صدها تن دستگير شدند، به زندان کشانده شدند که بعد عده ئى به اعدام محکوم شدند. مثل انجنيرحبيب الرحمن شهيد، مولوى حبيب الرحمن شهيد، داکتر محمد عمر شهيد خواجه محفوظ شهيد وعدۀ ديگر به زندان دراز مدت محکوم شدند که بعداً در زمان اقتدار کمونستها، بعد از کودتاى هفت ثور به طور دسته جمعى به شهادت رسيدند، فيصله اعدام غيابى  من هم صورت گرفت. براى دستگيرى من هم جايزه تعيين شده بود، عکسهاى مرا هم در تمام افغانستان پخش کرده بودند، در هر ايستگاه موتر، پوليس مؤظف بود تا هر موتر را متوقف نموده، تلاشى کند، عکس من هم در دستش تا مرا نشانى و دستگير کنند. ولى ديديم که او هم به دست رفقاى خود  يعنى همان کسانى که به کمک شان کودتا کرده بود، به قدرت رسيده بود، افسران کمونيستى که در روسيه تربيه شده بودند، به دست رفقاى خود در ارگ و يکجا با همۀ اعضاى خانواده خود کشته شدند، تره کى، کارمل و امين هم با تمام نيروى شان تلاش کردند، که نهضت اسلامى را سرکوب کند و بقيه رهبران شان را يا ترور و با هم به قتل برساند، ولى ديديم که خود شان يکى پى ديگرى به دست همديگر کشته شدند، تره کى مى خواست امين را از صحنه خارج کند، در مسکو اين ماموريت به او داده شده بود که به مجردى برگشت به کابل بايد قبل از پائين شدنش از طياره کار امين را يکطرفه ميکرد، ولى خودش قربانى توطئه شد، توسط شاگردش خفک شد، به تعقيبش امين توسط روسها کشته شدو به جاى او کارمل را به ارگ نصب کردند.  رساندند و ديديم که ببرک کارمل هم مبتلا به سرطان شد و جايى براى دفن  در مسکو به خود نيافت ناچار جنازه او را هم آوردند و در مزار نزد جنرال مومن دفن کردند.  حکام اداره ائتلافى کابل هم تلاشهاى زيادى براى ترور من داشتند، افرادى را با بم و باروت به چهار آسياب فرستادند که دستگير شدند. برادران امنيت در اينجا وجود دارند، کسانى که از کابل وظيفه گرفته بودند، قبل از اين که به چهار آسياب برسند به ما معلومات شان رسيده بود و با وسايل شان دستگير شدند. در اين جمع حتى کسى هم بود که آمد و اشک مى ريخت و ميگفت که شنيده ام که فلان کس توظيف شده در بين افراد شما، باروت و وسايل را هم ا نتقال داده در زير فلان پل ميگذارند، جايى که من روزانه از آنجا عبور مى کردم و وقتى که اين را شنيدم ديگر نتوانستم تحمل کنم، با پرچميان و کمونيستان ائتلاف کرديم و حکومت مشترک ساختيم ولى در پى ترور يکى از مجاهدين هستيم، آمد ايمانش و عقيده اش او را تحريک کرده بود آمد براى ما معلومات داد، همان  نفر دستگير شد. مذاکراتى در جلال آباد با آنها داشتيم، قرار بود با ديگران يکجا در آنجا جلسه يى داشته باشيم، يکى دو روز قبل از اين جلسه در مسير راه در دو طرف سرک حدود ١٣ مرمى هاوان را جابجا کرده بودند، افشا و خنثى شد. اما اينها را هم ديديد زمانى که طالبان را فرشتۀ صلح مى خواند، توسط آنها ترور شد، به خاطر سرکوبى ما لقب فرشتۀ صلح براى شان داده بود، چون با ما مى جنگيدند، طالب خوب بود ، حتى فرشته صلح! زيرا که با حزب اسلامى مى جنگيدند!! ديديد که يکى از آنها توسط طالبان ترور شد او باروت را در کلاه خود گذاشته بود، کسانى که او را آورده بودند که پيام مهمى را از طالبان براى استاد دارد، مصافحه و معانقه مى کند و در همين وقت انفجار صورت مى گيرد و شخص ديگرى از آن احکام در مصاحبه که با يک خبرنگار عرب تبار داشت و در کمره اش ماين تعبيه کرده بود، در اين حادثه به قتل رسيد.
 پدر جورج بوش، زمانى که خودش رئيس جمهور امريکا بود، سفرى به پاکستان داشت، به گورنر صوبه سرحد، جنرال فضل الحق به لهجه آمرانه گفت که (المنت ديسفنتک) اين متعصب را از ميان بردار، اشاره اش به من بود، مى خواست توسط جنرالان پاکستانى مرا ترور کند؛ اما ديديد که اين آرمانش بر آورده نشد. خودش در حالتى جان داد که مدت طولانى در حالت کوما بود، سخت ترين مرگ، در کشمکش  بين مرگ و زنده گى، مدت ها در بستر افتاده بود.
نامۀ قلمى ببرک کارمل:
 ببرک کارمل هم با همۀ غرور، مستى اش و شعار هايش که انقلاب شان برگشت ناپذير است، اتحاد شوروى يعنى کشور شورا ها همراهش بود، روزى فرا رسيد که نامه اى به من فرستاد، توسط يکى از دوستانش، نامۀ که به قلم نوشته شده بود و داغ هاى قطرات آب را به آن نامه ديدم، گفتم اين چيست؟ گفت اين قطرات اشک ببرک کارمل است. قطرات اشک ببرک کارمل روى نامه ئى که به من فرستاده.
 و در او نوشته که تو را به عنوان برادر بزرگ قبول دارم، بيا خبر نيرو هاى شوروى را در کابل خودت اعلان کن، پيام شبيه به اين را نجيب هم فرستاد، در آخرين روز هاى اقتدارش با عين الفاظ، به عنوان برادر بزرگ تو را قبول دارم، بيا از کابينه ما ده وزارت را خودت انتخاب کن، اکنون که ديگر نيرو هاى شوروى هم نيست، ائتلاف يک ضرورت است، ما چهارصد هزار نيروى مسلح داريم، چه کنيم؟ او هيئت هاى متعددى فرستاد، در کابل، جلال آباد، در تهران، در بغداد، در ليبيا، در جاهاى متعدد، اصرار به آن داشت که ما حکومت ائتلافى را قبول کنيم، گفتم حکومت ائتلافى ممکن نيست شما و خلقيان نتوانستيد حکومت ائتلافى بسازيد، مجاهدين و شما چطور مى توانيد که در کنار هم يک حکومت ائتلافى داشته باشد و يکديگر خود را تحمل کنند. راه حل اينست که قدرت به يک حکومت مؤقت قابل قبول براى همه انتقال شود، انتخابات برگزار شود و قدرت از راه انتخابات به حکومت منتخب انتقال شود و شما فقط به عفو عمومى اکتفا کنيد، بيشتر از اين را از ما نخواهيد، ملاقاتى را که من در ماهيپر با انجنير احمدشاه مسعود داشتم ، پس از توافقاتى که صورت گرفت، در آخرين مرحلۀ اين مذاکرات، اقتدار هم به نحوى توزيع شده بود، که رياست جمهورى و وزارت داخله از يک طرف و صدارت و وزارت دفاع از طرف ديگر، انتخاب را هم ما به آنها گذاشتيم که هر طرف را شما که قبول داريد، ما موافق هستيم. در ماهيپر جلسه ما برگزار شده بود، اصرار داشت اين که وزارت دفاع را به او بسپاريم و حتا گفت که وزارت دفاع را به من بسپار من اخلاص خود را ثابت مى کنم؛ اين مربوط به خود شماست، اگر همان بخش را انتخاب کنيد که وزارت دفاع و صدارت از شما باشد، ما موافق هستيم، هيچ اعتراضى نداريم. باور کنيد اشکهايش ريخت، مگر استاد ربانى حاضر نبود که از رياست جمهورى بگذرد، براى شان دشوار بود که اين بخش را انتخاب کنند که صدارت و وزارت دفاع از اونها باشد.
مصاحبۀ ملا داد الله:
 شهيد ملا دادالله هم يکى از قوماندانان بسيار مشهور و دلاور طالبان در همان زمان عليه من در راديوى بى بى سى در مصاحبه اش با لهجه خيلى تند صحبت داشت، اما روزى فرا رسيد که طالبان شمال را داشتند ازدست بدهند، مثل کندز و تخار و بغلان و مزار، ما به طالبان پيام فرستاديم که با جبهات حزب يکجا شويد، ما ميتوانيم امنيت شما را تامين کنيم، اين اشتباه را نکنيد که به دولت، امريکايى ها يا ائتلاف شمال، جنرال دوستم يا کسى ديگرى تسليم شويد، برويد با جبهات حزب اسلامى يکجا شويد، عده يى از طالبان اين سخن را قبول کردند، رفتند به جبهات حزب پناه بردند، همه شان زنده ماندند و همه سالم از شمال به جنوب انتقال يافتند. در جمله اينها کسانى که به جبهات حزب پيوسته بودند، قوماندان دادالله هم شامل بود، نزد قوماندان اميرجان در بلخ چندين بار از طريق مخابره و تيلفون با من تماس گرفتند، برايش گفتم که من دستور دادام، مطمئن باش ان شاء الله با مصئونيت کامل شما را انتقال ميدهند، ولى او مشوش بود، بار ها تماس گرفت و من هم هر بار برايش اطمينان مى دادم که تشويش نداشته باش، برادران به من اطمينان داده که ترتيبات انتقال او را از شمال به جنوب گرفته ايم. خداوند برادران ما را اجر بدهد او را کمک کردند و از شمال به جنوب انتقال دادند.
 اين ديدگاه ما است در برابر مرگ و زنده گى و باور و اعتقاد ما به رهنمود هاى دين ما در برابر مرگ و زنده گى که اختيارش کاملاً به دست خداست و به هيچ کسى به روى زمين محول نشده، فيصلۀ مرگ و زنده گى از عرش صادر مى شود و از قبل موعدش و جاهايش هم تعيين شده و به همين خاطر است که مؤمن از مرگ نمى ترسد و اگر، دوستش، برادرش و همسنگرش هم مى ميرد، شعارش استرجاع است که:  ( انالله و انا اليه راجعون)
سبحانک اللهم و بحمدک نشهدان لااله الاالله انت نستغفرک و نتوب اليک